تبليغاتX
هیچوقت نقاش خوبی نخواهم شد...

هیچوقت نقاش خوبی نخواهم شد...

امشب دلی کشیدم شبیه نیمه سیبی که به خاطر لرزش دستانم در زیر آواری از رنگها ناپدید ماند...

لا لا دیگه بسه گل لاله

بهار سرخ امسال مثل هرساله

هنوزم تیرو ترکش قلب ر و میشناسه

هنوز شب زیر سرب و ترکش میناله

نخواب اروم گله بی خارو بی کینه

نمی بینی نشسته گوله تویه سینه

آخه بارون نیست رگباره باروته

سزایه عاشقای خوبه ما اینه

نترس از گوله دشمن گل لادن

 که پوسته شیره پوسته سرزمین من

اجاق گرم سرمای شب سنگر

 دلیل شب تا سپیده رفتن و رفتن

نخواب اروم گل بادوم ناباور

 گل دل نازک خسته گل پر پر

نگو باد ولایت پرپرت کرده

دلاور قد کشیدن ر و بگیر از سر

دوباره قد بکش تا اوج فواره

نگو این ابر بی بارون نمی زاده

مثه یار دلاور نشکن از دشمن

ببین سر میشکنه تا وقتی سرداره

نذاشتن هم صدایی رو بلد باشیم 

نذاشتن حتی با همدیگه بد باشیم

کتابهای سفیدو دوره می کردیم

که فکر شب کلایی از نمد باشیم

نگو رفت تا هزار مهتاب هزار مهتاب

نگو کو دوباره بپریم از خواب

بخون با من نترس از گوله ی دشمن  

بیا بیرون بیا بیرون از این مرداب

نگو تقوای ما تسلیم و ایثاره

نگو تقدیر ما صدتا گره داره

به پیغام کلاغای سیاه شک کن

 که شب جز تیرگی چیزی نمیاره

نخواب وقتی که هم بغضت به زنجیره

نخواب وقتی که خون از شب سرازیره

بخون وقتی که خوندن معصیت داره

بخون با من بیا با من نگو دیره

سکوته شیشه های شب غمی داره

ولی خشم تو مشت محکمی داره

عزیزه جمعه های عشق و آزادی

کلاغ پربازی با تو عالمی داره....

 

 

نوشته شده در جمعه پنجم تیر 1388ساعت توسط مریم| |
ماهی ها کنار اسمان لانه ساختند....

و باران از زمین به آسمان بارید.....

و اواخر بهاربود که آبان شد........

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت توسط مریم| |

داشتم فکر می کردم...دایی سر سفره هفت سین ...ساعت3:10 دقیقه یعداز ظهر روز جمعه...به چی فکر میکرده....؟داشتم فکر می کردم...دایی ساعت3:10 دقیقه تو دلش چی بوده...؟داشتم فکر می کردم....اگه دایی میدونست 12-13 ساعت دیگه توجاده چه اتفاقی می افته...بازهم می رفت سفر؟.....باز هم  سر سفره هفت سین همون دعا رو می خوند...؟داشتم فکر می کردم دایی چقدر روز بدی رفت...حالا هرسال بچه هاش روز اول عیدو سالگرد می گیرن.....داشتم فکر می کردم دایی چه کاری دلش می خواست بکنه قبل از اینکه اون اتوبوس گنده و خسته که از وسط دل تاریکی می اومده اونو از سر راش کنار بزنه....؟داشتم فکر میکردم...به دایی....
نوشته شده در سه شنبه چهارم فروردین 1388ساعت توسط مریم| |


   
زود گذشت و زیبا گذشت ....




سال نو مبارک



نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت توسط مریم| |
خیلی ساده هوس نوشتن کردم.....دلم برای خانه ی کوچکم تنگ شده...حتی اگر هیچ کس هیچ کس هیچ کس به اینجا نیاید...

دلم برای خودم تنگ شده برای دستهایم برای چشم هایم....می دانی چقدر دلم می خواست آن کنج همیشگیه اتاقم را باز یابم و ...گریه کنم....

شاید دستهایم یخ زده باشد و چشم هایم شبیه دو تیله ی یخی مرا نگاه کن ...مرا نگاه کن.....

وقتی دلم این طور می گیرد به تمام عقایدم پشت می کنم از زندگی بیزار می شوم و شاید همه چیز را تا منتهی بزرگ می کنم و زیر اوار غول هایه خیالیم کم می اورم.....فقط چون دلم گرفته بود....فقط چون این برف آرام و ملایم برای من غم انگیز است...برف ....برف...برف....چرا شادم نمی کند....چرا دلم کوچکمی شود و جایه هیچ چیز در آن نیست...انوقت مثل یک گلوله تمام ذهنم خالی می شود و اشک هایم روی گو.نه ام میچکد و برف آرام و ملایم روی موهایم تلنبار می شود...

من راه می روم....دلم هوای کودکی دارد هوای ساده گی....از ادم بزرگ ها بیزار شدم...از خودم...از دلم که حایه هیچ چیز را ندارد....

چرا امروز دلم گرفته بود......

نوشته شده در یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت توسط مریم| |
 

تو بودی و هزاران هلال ماه....

آسمان سبز بود...دستان تو گرم...

و چشمان من پر از برگهای کوچک و آب رنگ......

من تو را دوست می دارم...همین...شکل ساده ی حیات ما....

 

نوشته شده در شنبه شانزدهم آذر 1387ساعت توسط مریم| |
 

میدانی چقدر دلم می خواست بنویسم....

چقد ردلم لک زده برای صدای خودکاری که روی کاغذ می دود...من انگار در تمام زمان ها گم شدم می دوم و می دوم و می دوم.....

چقدر دلم می خواهد بایستم و نگاه کنم...آهسته قدم بردارم ..دستهایم را در جیب بارونیم فرو کنم و آهسته گام بردارم و نگاه کنم آسمان را...ابرها را..و برگهای سمج درختان را که خیال ریختن ندارند....

یک فنجان چای با بخاری ملایم...کنار پنجره و تو هی نگاهم کنی و من هی بخندم و تو هی حرف بزنی و من لبهایت را در نگاهی طولانی بنوشم....

کاش زمان می ایستاد...و ما آهسته آهسته آهسته.....فقط نگاه می کردیم....

نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت توسط مریم| |

چقد ر میتونه یه ادم حالش بد باشه چقد رمیتونه یه ادم حالش از ادما به هم بخوره از خودش از اینکه ادمه از اینکه اسمش ادمه حالش به هم بخوره چقد ممکنه یه ادم از ادما یه دیگه خسته بشه نتونه داد بزنه چقد رمیتونه احساس بد داشته باشه چقد ر می تونه احساس خفه گی کنه چقد رمی تونه احساس کنه ادمایه دیگه دارن ذره ذره روحشو می جوند ...چقد رمی تونه دلتنگ ادم بودن بشه چقد رمیتونه بنویسه تا دلش باز بشه  چقدر می تونه خسته بشه و هی از نو شروع کنه چقدر می تونه نفس بکشه  و صداشو تو سینش حبس کنه و چقدر می تونه فکر کنه که فردا ادم هایه بهتری رو خواهد دید فردا جایه دیگری خواهم رفت فردا جایه دیگری خواهم بود...کاش فردا روز بهتری بود...

وای اگه تو نبودی من میمردم....

نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت توسط مریم| |
 

امشب نیستی

امروز هزارتا حرف تو دلم بود...با خودم فکر کردم و انگار باری بزرگ بود که بر دلم سنگینی می کرد...ولی تو نبودی تا بگویم و خلاص....

شاید نگفتن بهتر از گفتن است و شاید گفتن بهتر از نگفتن....

کلافه ام ...مثل کلاغی که از نگاه های دیگران بیزار است از همه بیزار شده ام....

دلم باران می خواهد بارانی تند و حیاطی بزرگ و من تنها ...خیس که شدم ...خیسه خیس....آرام بخوابم شاید کمی آرام شوم....

تومیدانی چه میخواهم؟..............

چرا می نویسم....چرا حرف نمی زنم ...چرا در کلماتی بیهوده و مبهم گم می شوم چرا پشت این جمله قایم می شوم....چرا هنوز خجالت می کشم...از کی؟...نمی دانم...

گریه ام گرفته.....

گریه ام گرفته....

گریه ام گرفته....

گریه ام گرفته....

گریه ام گرفته....

نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت توسط مریم| |
 

 

من تنها فریاد زدم نه!

من از فرو رفتن تن زدم

صدایی بودم من شکلی میان اشکال و معنایی یافتم

....

من بی نوا بندگکی سر به راه نبودم

و راه بهشت مینوی من

بزرو طوع و خاک ساری نبود:

مرا دیگر گونه خدایی می بایست

شایسته ی آفرینه ئی

که نواله ی ناگزر را گردن کج نمی کند

و خدایی

دیگر گونه

آفریدم!

....

"شاملو

 

 

جمع شده ایم برای برداشتن شاید"قدمی کوچک "در مسیری بزرگ و دشوار و این گونه است که راه های بس طولانی طی می شوند ...درراه ماندگان به مقصد می رسند و ناتوانان توانا می شوند و انسان آنگونه که شایسته است میمیرد....

 

نوشته شده در چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت توسط مریم| |