هیچوقت نقاش خوبی نخواهم شد...
امشب دلی کشیدم شبیه نیمه سیبی که به خاطر لرزش دستانم در زیر آواری از رنگها ناپدید ماند...
توی اینترنت چرخی می زنم و آخر می رسم به بلاگفا و سعی می کنم بنویسم.... چه سعی بیهوده ای..... همرهم بيهوده مي گردي به دنبال بهشت آرزوي مرده اي در سينه ات پر مي زند کاش اینقد ربی رمق نبودیم...........چهلم عزیزانمان را تسلیت می گویم...... امروز طرفای ظهر بابا بزرگ مرد.......من نبودم پیشش..مامان نبود پیشش.....می گفت بیاین پیشم هیچکس نرفت....بابابزرگ هنوز عزادار بود....هذیان پسرش را می گفت...هذیان دایی ...امسال سال خوبی نبود.....بابا بزرگ پیر بود ولی مریض نبود بابابزرگ دق کرد...میدونی وقتی یکی دق می کنه یعنی چی؟....یعنی یه چیزی تو دلش اینقدر باد می کنه که میشه یه مشت که میشه یه سنگ که راه نفس آدم و میگیره...که وقتی به دیوار نگاه کنی اشکات نمیاد ولی رگای مغزت میخوان پاره بشن...اگه پیر باشی که تحمل یه مشتو نداری تحمل نداریو ....از پا می افتی مثه بابا بزرگ که از پا افتاد هیچکس نرفت تا هذیوناش و گوش بده ....... دیشب صدای تیر می اومد بهت گفتم بیا بریم یه جایی خونه بسازیم که هیچ خبر بدی رو نشنویم...بهت گفتم خسته شدم این چند وقت...بهت گفتم مگه یه آدم چقدر ظرفیت داره؟....بهت گفتم..... بابا بزرگ منو نمیبینه بالای سرش وقتی دارن میذارنش تویه اون گودال عمیق ...بابابزرگ حتما توی جمعیت دنبال منم می گرده....ولی منو نبردن...یاده اون شبی افتادم که منو خونه دایی گذاشتن و رفتن ۴-۵ سالم بود خواب بودم بیدارم نکردن که گریه نیوفتم...ولی وقتی رفتن بیدار شدم اینقدر گریه کردم دنبالشون پا برهنه توی کوچه دویدم...یادمه....بابابزرگ پیر نبود بابا بزرگ تنها بود... دیشب بهت غر می زدم توی دلم رخت عزا می شستن هنوز نمی دونستم ولی رختش سیاه بود و دل من چرکین...بهت غر میزدم بیا بریم یه جایی که تلویزیون نداشته باشه.....هیچی نداشته باشه.... بابابزرگ رو دوست داشتم ......همین.....امسال سال خوبی نبود...همین......... لا لا دیگه بسه گل لاله بهار سرخ امسال مثل هرساله هنوزم تیرو ترکش قلب ر و میشناسه هنوز شب زیر سرب و ترکش میناله نخواب اروم گله بی خارو بی کینه نمی بینی نشسته گوله تویه سینه آخه بارون نیست رگباره باروته سزایه عاشقای خوبه ما اینه نترس از گوله دشمن گل لادن که پوسته شیره پوسته سرزمین من اجاق گرم سرمای شب سنگر دلیل شب تا سپیده رفتن و رفتن نخواب اروم گل بادوم ناباور گل دل نازک خسته گل پر پر نگو باد ولایت پرپرت کرده دلاور قد کشیدن ر و بگیر از سر دوباره قد بکش تا اوج فواره نگو این ابر بی بارون نمی زاده مثه یار دلاور نشکن از دشمن ببین سر میشکنه تا وقتی سرداره نذاشتن هم صدایی رو بلد باشیم نذاشتن حتی با همدیگه بد باشیم کتابهای سفیدو دوره می کردیم که فکر شب کلایی از نمد باشیم نگو رفت تا هزار مهتاب هزار مهتاب نگو کو دوباره بپریم از خواب بخون با من نترس از گوله ی دشمن بیا بیرون بیا بیرون از این مرداب نگو تقوای ما تسلیم و ایثاره نگو تقدیر ما صدتا گره داره به پیغام کلاغای سیاه شک کن که شب جز تیرگی چیزی نمیاره نخواب وقتی که هم بغضت به زنجیره نخواب وقتی که خون از شب سرازیره بخون وقتی که خوندن معصیت داره بخون با من بیا با من نگو دیره سکوته شیشه های شب غمی داره ولی خشم تو مشت محکمی داره عزیزه جمعه های عشق و آزادی کلاغ پربازی با تو عالمی داره.... و باران از زمین به آسمان بارید..... و اواخر بهاربود که آبان شد........ دلم برای خودم تنگ شده برای دستهایم برای چشم هایم....می دانی چقدر دلم می خواست آن کنج همیشگیه اتاقم را باز یابم و ...گریه کنم.... شاید دستهایم یخ زده باشد و چشم هایم شبیه دو تیله ی یخی مرا نگاه کن ...مرا نگاه کن..... وقتی دلم این طور می گیرد به تمام عقایدم پشت می کنم از زندگی بیزار می شوم و شاید همه چیز را تا منتهی بزرگ می کنم و زیر اوار غول هایه خیالیم کم می اورم.....فقط چون دلم گرفته بود....فقط چون این برف آرام و ملایم برای من غم انگیز است...برف ....برف...برف....چرا شادم نمی کند....چرا دلم کوچکمی شود و جایه هیچ چیز در آن نیست...انوقت مثل یک گلوله تمام ذهنم خالی می شود و اشک هایم روی گو.نه ام میچکد و برف آرام و ملایم روی موهایم تلنبار می شود... من راه می روم....دلم هوای کودکی دارد هوای ساده گی....از ادم بزرگ ها بیزار شدم...از خودم...از دلم که حایه هیچ چیز را ندارد.... چرا امروز دلم گرفته بود......
داشتم فکر می کردم...دایی سر سفره هفت سین ...ساعت3:10 دقیقه یعداز ظهر روز جمعه...به چی فکر میکرده....؟داشتم فکر می کردم...دایی ساعت3:10 دقیقه تو دلش چی بوده...؟داشتم فکر می کردم....اگه دایی میدونست 12-13 ساعت دیگه توجاده چه اتفاقی می افته...بازهم می رفت سفر؟.....باز هم سر سفره هفت سین همون دعا رو می خوند...؟داشتم فکر می کردم دایی چقدر روز بدی رفت...حالا هرسال بچه هاش روز اول عیدو سالگرد می گیرن.....داشتم فکر می کردم دایی چه کاری دلش می خواست بکنه قبل از اینکه اون اتوبوس گنده و خسته که از وسط دل تاریکی می اومده اونو از سر راش کنار بزنه....؟داشتم فکر میکردم...به دایی....

