هیچوقت نقاش خوبی نخواهم شد...
امشب دلی کشیدم شبیه نیمه سیبی که به خاطر لرزش دستانم در زیر آواری از رنگها ناپدید ماند...
چقدر لوتوس را دوست دارم و خواندنش را انگار حرفهایم را می گوید و من گریه می کنم با خط به خطش.... امپراطوری من کوچک است ولی مال من است تختش و تابوتش و من هستم .......هستم.....می خواهم تکرارش کنم تا یادم نرود....... امشب زیاد هذیان گفتم........ اینجا اتاقیست که گرداگردش منم .......من .......تنهای تنها و فریاد می زنم و بعد اهسته همان کنجی که دوستش دارم می نشینم و گوش می دهم به سکوتی عظیم و غربتی فجیع......... از فراز گردنه .خرد و خراب و مست. . .باد می پیچد ... ..... هیچ فکر کرده ای....... هدفن را گذاشته ام روی گوشم الکس گوش میدم عین احمقها شدم حتی نمی دونم چی درسته که بخوام بهش فکر کنم...... من همان مریم هستم چنان که هستم هستم... با خودم هیچ عهدی نکرده ام به خودم هیچ قولی ندادم ...... شعر می خوانم و هوای سیگار زده به سرم تندی دودی که گلویت را می سوزاند و بغضت که فرو می رود...... تلخ تلخ شده ام عین زهر مار....... م ن ت ن ه ا م . . . نگاه کن که غم درون دیده ام چگونه قطره قطره اب می شود.................مژه هایم از اشک خیس شده ..... 

