تبليغاتX
هیچوقت نقاش خوبی نخواهم شد...

هیچوقت نقاش خوبی نخواهم شد...

امشب دلی کشیدم شبیه نیمه سیبی که به خاطر لرزش دستانم در زیر آواری از رنگها ناپدید ماند...

از حس هام می گم از یه نقطه از یه دود از یه عالمه صدا که توی گوشم هست و تمام نمی شود از این همه سکوت که توی سرم گاهی چرت می زنه.....و یک قطعه ی گمشده از دیروز که خاک فردایی را دارد که از ان می ترسم.......از ترسهایم می گم از تاریکی که عمقش را دوست ندارم و ان شب که روی قله ی کوه ایستادم تنهای تنها و نترسیدم از  ان همه ۱۲ شب که بود......از درد هایم می گم که انگار مقدس شده اند و بی وجدان.....از ارزوهایم می خواهی برایت بشمارم تا خوابت ببرد مثل همان گوسفندان.........و ارزوهای من گوسفندان خوبی نیستند ..........

چقدر لوتوس را دوست دارم و خواندنش را انگار حرفهایم را می گوید و من گریه می کنم با خط به خطش....

امپراطوری من کوچک است ولی مال من است تختش و تابوتش و من هستم .......هستم.....می خواهم تکرارش کنم تا یادم نرود.......

امشب زیاد هذیان گفتم........

اینجا اتاقیست که گرداگردش منم .......من .......تنهای تنها و فریاد می زنم و بعد اهسته همان کنجی که دوستش دارم می نشینم و گوش می دهم به سکوتی عظیم و غربتی فجیع.........

از فراز گردنه .خرد و خراب و مست. . .باد می پیچد ...

 

 

نوشته شده در 2007/4/16ساعت 23:38 توسط مریم| |

 

.....

هیچ فکر کرده ای.......

هدفن را گذاشته ام روی گوشم الکس گوش میدم عین احمقها شدم حتی نمی دونم چی درسته که بخوام بهش فکر کنم......

من همان مریم هستم چنان که هستم هستم...

با خودم هیچ عهدی نکرده ام به خودم هیچ قولی ندادم ......

شعر می خوانم و هوای سیگار زده به سرم تندی دودی که گلویت را می سوزاند و بغضت که فرو می رود......

تلخ تلخ شده ام عین زهر مار.......

م

ن

ت

ن

ه

ا

م

.

.

.

نگاه کن که غم درون دیده ام چگونه قطره قطره اب می شود.................مژه هایم از اشک خیس شده .....

 

 

 

 

 

نوشته شده در 2007/4/11ساعت 21:4 توسط مریم| |
 

 

اینجایم

بر تلی از خاکستر .......

نوشته شده در 2007/4/10ساعت 23:33 توسط مریم| |