تبليغاتX
هیچوقت نقاش خوبی نخواهم شد...

هیچوقت نقاش خوبی نخواهم شد...

امشب دلی کشیدم شبیه نیمه سیبی که به خاطر لرزش دستانم در زیر آواری از رنگها ناپدید ماند...

 

نوشته شده در 2007/5/21ساعت 23:5 توسط مریم| |
به شکل برگشت ناپذیری عذاب اور شده ام برای خودم سردرد ها ی مداوم و دلتنگی های هر روزه.....از آدم ها می ترسم نمی دونم چرا از حضور وسط جمعی از آدمها می ترسم از چشم هاشون از لب هاشون.....من از ادم ها می ترسم و نگا ههای جستجوگر.......

من حسودم خوب باشم....

 

نوشته شده در 2007/5/16ساعت 22:56 توسط مریم| |
تمام وجودم را دردی عظیم می گیره نیم دونم چرا می گم عظیم ...از چی بزرگ تر نمی دونم مگه چقدر بزرگه؟اصلا یعنی چی درد؟نمی فهمم  چقدر احمق شدم نمی فهمم تو زندکیم چی هست چی نیست توی مغزم تیر می کشه.........انگار یه میله از توی چشمم فرو کردند تا مغزم ادامه داره....دلم می خواد جیغ بکشم......دستهامو مشت می کنم ناخن هام توی دستم فرو می ره چشمهام پر اشکه دیگه نمی بینم اونقدر با سرعت و پشت سر هم پایین می ان نمی دونم سرچشمه شون کجاست این همه اشک انگار به جوی ابی اتصال دایمی دارند ممتد و .......فرو می ریزند......

مشت هامو باز می کنم کف دستهام رد عمیقی از فشار ناخن هایم پیداست...... کف دستم می سوزه...

پا می شم راه می رم راه می رم راه می رم اونقدر راه می رم تا پاهام خسته بشه التماس کنند بسه و اشکهام تموم بشه....

دلم می خواد یه ادم عوضی بهم متلک بگه تا هرچی از دهنم در می اد نثارش کنم یه کشیده بزنم تو گوشش ......ولی هیچکس به من چیزی نمی گه.......

توی ایستگاه اتوبوس می شینم افتاب اونقدر بی رحمانه می تابه که دلم می خواد بهش بگم بسه دیگه لعنتی...

دلم می خواد شب باشه سرد باشه یه روسری بزرگ ترکمنی دور خودم بپیچم  و باز راه برم باد به صورتم بخوره ....با مامان نباید  دعوا می کردم.........چیزهایی که می دونم زیادی بزرگه برای قلب کوچکمن دردهایی که می شنوم زیادی سنگینه وقتی کاری نمی تونم انجام بدم.......

مثه یه کاسه ی چینی که ترک برداشته صدای پوکی می دم ............خسته ام.......دلم می خواد بشینم از صبح تا شب حرف بزنم برای کسی برای کسی که دردهامو می فهمه بهم نمی خنده بهم نمی گه ساده بهم نمی گه زود رنج......فقط گوش می کنه.......چقدر احتیاج دارم اونقدر حرف تو دلم باد کرده که بگم و اون گوش کنه صبح که شد تو بغلش گریه کنم و اون نگه آخی .........

هیچی نگه فقط بذاره گریه کنم تا این انبار پر باروت خیسه خیس بشه..........

قلبم داره از جا کنده می شه درد می کنه........

هنوز آفتاب بی رحمانه می تابه و من توی ایستگاه اتوبوسم......

احساساتم مثله آهک شده مثل آهک...............آهک به چه درد می خوره؟..........

نوشته شده در 2007/5/13ساعت 1:8 توسط مریم| |
ساعت ۷:۱۵ دقیقه از خواب بیدار می شم

ساعت ۸ از خونه می زنم بیرون

ساعت ۸:۱۵ دقیقه سوار خط واحد می شم

ساعت ۸:۴۵ دقیقه سوار یه خط واحد دیگه می شم

ساعت ۹ سوار تاکسی می شم

ساعت ۹:۵ دقیقه با ۵ دقیقه سر کار می رسم

ساعت ۱۴:۳۰ دقیقه از دفتر خارج می شم

ساعت ۱۵ می رسم به یه دفتر دیگه و یه کار دیگه

ساعت ۱۹ از دفتر خارج می شم

ساعت۱۹:۱۵ دقیقه سوار خط واحد میشم

ساعت ۱۹:۳۰ دقیقه سوار تاکسی می شم

ساعت ۸:۱۰ دقیقه خونه ام

این است روزگار من.............مثل خر کار می کنی تا فراموش کنی که انسانی و دلتنگی....تنهایی....می ترسی.....

 

 

می خوام استعفا بدم.

 

 

نوشته شده در 2007/5/7ساعت 23:58 توسط مریم| |
بیا مست کنیم و حرف بزنیم.....

من....سکوت....

.......مهتاب...........مستی

.........حرف..........بی نهایت

.......چشم.......اندوه........

اغوش.....زمان.......بغض

.......دلتنگ...........گیج.........خسته

...........درد............فکر.....

زشت........بیراه........چشم به راه.....

نبودن.......مرگ.......خنده......ترس

.....کم......شک.........احمق...........

من.........سردرد.....پنجره

.....هوا........گیسو........میخک.....

 

من مست می کنم و تا صبح گریه می کنم..........

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در 2007/5/5ساعت 23:37 توسط مریم| |

 

سلام

نمی دونم چرا این رو می نویسم برای کی می نویسم شاید برای خستگی هایم برای دل خودم برای ان لحظه ای که از امید برای دل کسی سخنرانی میکنم و توی دلم از خودم مدام سوال می کنم به خدا ایمان داری؟

بام ذهن ادمی حیاط خانه ی خداست

داشتم فکر می کردم چطور ادمی ادمی را دوست دارد شاید همان دمی دوست میدار د و تمام همان دمی که می گویند غنیمت است ادم ها همان دمی هستند که از فردای خود بی خبرند و در این بی خبری رویا می بافند دعا می کنند و شب با ارزوهای طول و درازشان می خوابند......و خدا همان طور ارام بی صدا نگاه می کند مارا و شاید پشیمان از این همه دم که فکر می کنند با نوح برابرند.....

بعد به کارهایم فکر می کنم به ساعت هایی که توی این دنیای مجازی چرخ می زنم تا از خودم فاصله بگیرم شاید هم تا خودم را بیابم......

بعد به همکارهایم فکر می کنم به اون که از من خواستگاری کرد و جواب ناامید کننده ای گرفت و هر روز راحت به هم سلام می کنیم و انگار هیچ اتفاقی نیفتاده....

بعد به گیاه کوچکم فکر می کنم که با شش تا برگ کوچکش چطور برای من قیافه می گیرد....

بعد به مامان فکر می کنم که مدام افسردگی های مصلحتی می گیرد که چرا ما ازدواج نمی کنیم چرا عروسی ما را نمی بیند چرا جهاز نمی خرد به مادرم فکر می کنم.........

بعد به صدف های جنوبیم فکر می کنم کنار هم می چینمشون و ساعت ها نگاهشون می کنم و با انگشتهایم لمس...

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در 2007/5/2ساعت 23:43 توسط مریم| |
 

تازگی ها

فهمیدم

هیچ

دوستی

ندارم.........

تو راست گفتی........

 

نوشته شده در 2007/5/2ساعت 0:16 توسط مریم|
 

 

به ارایش ماسیده ی صورتش زل می زنم جوری نگاهم می کند که انگار ترسیده به زنی نگاه می کنم که تند و تند زیر لب دعا می خواند و با خشم نگاهم می کند ....زن ها که تمام صندلی ها را مثل وحشی ها اشغال کرده اند و مردها که غر می زنند...پنجره باز است به خیابان و باد می اید و موهای من توی باد پرواز می کند .....و زن زیر لب دعا می خواند و نگاهم می کند.......

بلیط اضافه داری؟

دارم ولی می گویم نه!

صدای موسیقی را زیاد می کنم تا از این مردم که خودم هم جزوی از تجمع کثیفشان هستم فاصله بگیرم از خودم فاصله بگیرم......

پیاده می شم سوار یه تاکسی می شم تاکسی نیست یه پیکانه و یه پیرمرد زهوار در رفته که انگار از تو قبر پا شده تا سوار می شم می گه من اصفهانی نیستم.....من شیرازیم...مثه این اصفهانی ها نیستم...

لبخند می زنم و از پنجره ماشین بیرون رو نگاه می کنم از توی اینه نگاهم می کند عجب پیرمردی!!!!

من خیلی پولدارم......یه عالمه زمین دارم......موبایل داری؟

نه!!!!

من برات می خرم

چشمهام گرد شد.....

این شماره ی منه بنویس بهم زنگ بزن....من خوشبختت می کنم.!!!!!!!!!

گفتم نگهدارید...............

..........

پیاده شدم داشتم بالا می اوردم.......

 

 

نوشته شده در 2007/4/30ساعت 19:10 توسط مریم| |
باید بفهمم....شاید تازگی ها خنگ شده ام....شاید هم می فهمم و نمی خواهم بفهمم.....

سرم را به دیوار تکیه می دهم اشک هایم آسان و بی احتیاط پایین می ریزند.....موسیقی برای خودش تکرار می شود هی از اول هی از اول............تلفن زنگ می خورد روی ویبره است اهمیتی ندارد بگذار انقدر زنگ بخورد تا بمیرد........نمی دونم کی پشت خطه........چه اهمیتی داره.......

گیاه کوچک و سبز من شش تا برگ دارد با هر افتاب برگ هایش باز می شوند و شبها توی هم جمع می شوند......

به ردیف کتاب ها نگاه می کنم ....مارگریت دوراس......عاشق....دوبیلینی ها......پیکر فرهاد......

اشک هایم همین طوری سر می خورند و بی هوا باید یه فکری برای این همه اشک کرد.....نه؟

دستهایم خسته اند از بس کش امده اند در مسیری سیاه و گم به دنبال دستهایی که........دلم می خواهد ان شعر مارگوت بیکل را بلند بلند بخوانم ........

پس از سفر های بسیار

و عبور از فراز و فرود امواج این دریای توفان خیز

بر انم در کنار تو لنگر افکنم

بادبان بر چینم

پارو وانهم

سکان رها کنم

بهخلوت لنگرگاهت در ایم

در کنارت پهلو گیرم آغوشت را باز یابم:

استواری امن زمین را

زیر پای خویش.

چه خیال عبثی..می دانم می دانم می دانم می دانم می دانم می دانم................

شدم عین اون شخصیت بد بین لی لی پوت.....

به درک که اشک هایم تمامی ندارد خسته ام ........... حوصله ی خودم را هم ندارم .........

خدایا ........آه.........

 

 

 

 

نوشته شده در 2007/4/28ساعت 22:21 توسط مریم| |
انگشتانم را روی صفحه کلید سر می دهم فکرم را جمع می کنم... .نمی شود......انگشتانم را در هم قفل می کنم روی زانوانم می کشم و پاهایم را روی صندلی توی دلم جمع می کنم......

ایه الکرسی می خوانم .....اهسته همیشه اوج ناراحتی هایم تکرارش می کنم گاهی بی انکه بدان چه می خوانم........

به مانیتور زل می زنم انگشتانم را لابه لای موهایم فرو می کنم شانه نخورده اند و فرهایش بدجور در هم تنیده.......امروز زیاد سرفه کردم زیاد موسیقی گوش کردم در تن صدای دورو درازش گم می شدم......

انگشتانم را روی لبه ی میز می گذارم اهسته به ناخن هایم که همیشه بچه ها بهش می خندیدند نگاه می کنم مثل ناخن های نوزاد است........

انگشتانم را روی پیشانیم می کشم و فکر می کنم به تمام لحظه هایی که حتی نمی توانم بهشان فکر کنم.........نمیتوانم............ن ا ت و ا ن........نیستم ......

انگشتانم را روی کیبورد فشار می دهم صدای بیب بیب کیس را می شنوم ...........اخ لعنتی......

بلاگفا بازه و صفحه جلوی چشمم و انگشتان روی کیبورد هذیان می ترشاند.........

ای خسته تر از روزهای تنهایی

و شعله های مدام بی خودانه ی احساس

ای سال ها شراب بی نقطه

ای خفته بر در کسالت بی معنا

ای چند نشسته بر حسرت پنهان ایینه

و شعر های خیالی

خورشید

انجا بود وقتی که دانه های سیاه گندم را روی نمکزار می پاشیدی

و بی چتر برای باران دعا می خواندی

ای سال های گشت و بهانه

ای روزهای تنگ بدرنگ

در انتهای کدام سال بی باران برای این همه رود که جاری بود نماز خواهید خواند...........

 

یاد اخرین شب کویر افتادم و اشکهایم که کنار گربه ای ول گرد رها کردم ساعت چند نصف شب بود؟ و باد می امد و من کنار تخته سنگی روی زمین نشسته بودم و از هیچ چیز عجیب بود از هیچ چیز نمی ترسیدم.............تنها.......تنها..........

 

نوشته شده در 2007/4/25ساعت 23:31 توسط مریم| |
 

گرچه افتاد ززلفش گرهی در کارم               همچنان چشم گشاد از کرمش می دارم

 

 

به فال حافظ اعتقاد داری مگه نه؟...

 

 

 

نوشته شده در 2007/4/24ساعت 20:18 توسط مریم| |