تبليغاتX
هیچوقت نقاش خوبی نخواهم شد...

هیچوقت نقاش خوبی نخواهم شد...

امشب دلی کشیدم شبیه نیمه سیبی که به خاطر لرزش دستانم در زیر آواری از رنگها ناپدید ماند...

در آوار خونین گرگ و میش

دیگر گونه مردی انک

که خاک را سبز می خواست

و عشق را شایسته ی زیباترین زنان

که این اش

به نظر هدیتی

نه چندان کم بها بود

که خاک و سنگ را بشاید

چه مردی

که می گفت

قلب را شایسته تر ان

که به هفت شمشیر عشق

درخون نشیند

و گلو بایسته تر ان

که زیبا ترین نام ها را بگوید.

و شیر اهن کوه مردی از این گونه عاشق

میدان خونین سرنوشت

به پاشنه ی آشیل در نوشت

روئینه تنی که راز مرگش اندوه عشق و غم تنهایی بود.

-آیا نه

یکی نه بسنده بود که سرنوشت مرا بسازد؟

من تنها فریاد زدم نه!

من از فرو رفتن تن زدم

صدایی بودم من شکلی میان اشکال و معنایی یافتم

....

من بی نوا بندگکی سر به راه نبودم

و راه بهشت مینوی من

بز رو طوع و خاک ساری نبود:

مرا دیگر گونه خدایی می بایست

شایسته ی آفرینه ئی

که نواله ی ناگزر را گردن کج نمی کند

و خدایی

دیگر گونه

آفریدم!

....

"شاملو

نوشته شده در 2007/6/21ساعت 15:47 توسط مریم| |
و این روزها دیوار من عجیب کوتاه شده کوتاه و خراب.......

این روزها برهوتی بر چشمانم نشسته و دردی بر دستانم که نیمه کاره رها شده اند

این روزها خدا فراموش کار شده.........

این روزها من گم شدم گم شدم و دیگر کسی مرا یافت نخواهد کرد.......

این روزها شبیه تابلوهای نقاشی شدم نقاشی های پیکاسو و فریاد های گرنیکا...

این روزها خودم نیستم مشتی ادم مانده از من و دیگر هیچ......

این روزها مریض شدم و مرضی عجیب گرفتم فکر می کنم بی درمان.........بی درمان........بی درمان....

این روزها استعفا دادم.....

این روزها دلم جا ندارد.........

این روزها زیاد شب می شود...

 

 

نوشته شده در 2007/6/17ساعت 22:55 توسط مریم| |

 

می نویسم و این چنین موجودیت خویش را اثبات می کنم ...به کی؟نمی دانم.......

 

 

 

 

نوشته شده در 2007/6/13ساعت 22:39 توسط مریم| |

 

گلوم درد می کنه ...دست می کشم روی گلوم درد داره.......درد داره........یه بغضه....

 

 

نوشته شده در 2007/6/10ساعت 13:52 توسط مریم|
 

ای انسان ما تورا از گند و کثافت کشتیم

بر زمینی وسیع در پاکی آفریدیم

و تو ان گونه د رگند و کثافت غریق گشتی

و حال فریاد می زنی خدایگانت را:

که چرا در گند و کثافت آفریدند تو را!

و لاشخورها وعده ی دیدار تو بودند با زندگی

و عشق آن یگانه پیامبر تو بود که به لعنت اغشتی

عصیان بر افراشتی

و پیامبرت را

انکار کردی.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در 2007/6/8ساعت 20:15 توسط مریم| |
 

 

دارم سمفونی مردگان رو می خونم و به حال انسانی می گریم....

نوشته شده در 2007/6/6ساعت 23:20 توسط مریم| |
به نوشته های کتاب زل می زنم مغزم در جا می زنه....بغض می کنم

الله لا اله الا هو الحی و القیوم....

برای کسی می نویسم ....برای کسی که تمام حضورش در وبلاگی خلاصه شده پر از اندوه و غم و ویرانی ...

خوب بودنش....برای خوب بودنش دعا می کنم برای تمام افتاب هایی که منتظرند تا چشم هایش را ببینند برای بودنش برای سلامت بودنش دعا می کنم........

دعا می کنم هنوز ابتدای شب است و فردا روز مهمی است.....فردا ابتدای تولدی است برای شاد بودنش برای سلامتی اش برای نوشته های بی غصه اش........برای بازگشتش به زندگی..

برای دوستی می نویسم که منتظرم این ها را بخواند و نظر بدهد .....منتظرم....

دعا می کنم...با من دعا کنید.....مسیح گفته اگر دو نفر با هم دعایی بخوانند خدا حتما براورده اش می کند.......

آمین!

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در 2007/6/1ساعت 21:42 توسط مریم| |
چشمام پر اشکه....قرار بود قرار گذاشته بودم این بار خوب بنویسم با خودم قرار گذاشته بودم .....با چشمهام........با دستهام...........

چشمهام پر اشکه.........می چکه روی کیبورد...قرار نبود این طوری بشه....

چشمهام پر اشکه.......

من چشمهامو دوست ندارم...

 

نوشته شده در 2007/5/30ساعت 0:23 توسط مریم| |
من سخت دلگیرم سخت  ازرده ام سخت بی دینم سخت تنهایم سخت بیتابم سخت دلتنگم سخت سختم ...........

من عرضه ی زندگی ندارم!

م

ن

ن

ا

ت

و

ا

ن

م

.......

 

 

نوشته شده در 2007/5/27ساعت 0:20 توسط مریم| |
جیک جیک گنجشکان مست از بهار

در قاب پنجره

دادی است از حضور زیبایی

...زیبایی ...زیبایی...

بوی گندم می دهی و اب......

مرا نگاه کن...

 

 

نوشته شده در 2007/5/24ساعت 20:28 توسط مریم| |