تبليغاتX
هیچوقت نقاش خوبی نخواهم شد...

هیچوقت نقاش خوبی نخواهم شد...

امشب دلی کشیدم شبیه نیمه سیبی که به خاطر لرزش دستانم در زیر آواری از رنگها ناپدید ماند...

چیزی در من زندگی می کند....یک نوزاد شاید...سرشارم از چیزی و لبریزم از حسی....

دست و پا می زند مثل ماهی درون اب سر می خورد و می چرخد ...من نگاه می کنم.....

هجوم گرمایی عظیم در من...از موجودی کوچک و ضعیف.....

این روزها فقط می دانم سرشارم....همین!

 

 

نوشته شده در 2007/7/20ساعت 12:55 توسط مریم| |
نوشته شده در 2007/7/10ساعت 23:59 توسط مریم| |
دلم می خواد بنویسم....نمی تونم....

 

نوشته شده در 2007/7/9ساعت 23:8 توسط مریم|
نشستم جلوی نور خیره کننده ی مانیتور و هی می نویسم و هی پاک می کنم هی می نویسم و هی پاک می کنم هی می نویسم و هی.....

کجا بودم؟

هان یک خانه مانده به ابتدای زوال یک خط مانده به مردن یک حرف کمتر از درد یک نفس باقی مانده تا هوای همیشه سرد خانه ی من....

کجا بودی؟

نمی دانم بودی یا نبودی یا فقط حس لامسه ام تو را درک کرد؟....یا شاید بویایی یا ...

گیجم مثل سگی که حس بویای اش را از دست داده و راه لانه اش را گم کرده و معصومه معصوم به پاهای غریبه ها نگاه می کند و رد  خانه اش را می جورد....

خیس عرق شده ام سرد سردم و انگشتانم از حس جنون اور نوشتن سرشار می خواهم کف دست هایت بنویسم کف دستهایت و تو هی نگاه کنی در چشمهایم و من هی نگاه کنم در چشمهایت و بپرسم تو کیستی؟...و تو بخندی و موهایم را که به پیشانیم چسبیده پس بزنی....

آخ ....چقدر زیاد راه خانه ام گم شده.........من چه دورم.... چه دور....

 

 


                  

                         "مامانی روزت مبارک "

 

 

نوشته شده در 2007/7/4ساعت 22:34 توسط مریم| |
تعریفی ندارم.......

اون خدا که می پرستیدم روزی.... کجا گم شده؟

می توانم تا صبح برایت بنویسم از این همه ادمک ادم نما و دل های پاره پوره که یه پول سیاه هم دیگه نمی ارزه.....

از درد و رنج بنویسم از پاهای خسته از اوج چشم های مرده و این همه غم باد که بین تهوع و گریه معلق مانده اند....

از نفرین ابدی می نویسم که روزی گریبانتان را گرفت و فکر کردید صدقه علاجش است فکر کردید قربانی بدهید..........قربانی دادید گردنتان از مو باریک تر بود و خونتان سرخ سرخ........

فوج فوج ادم های الکی خوش و ادم های خودکشی کرده و زنده مانده همچون لکه ننگ و عریانی تنهایی ....تنهایی توان تحمل تنهایی........

هی می بینی درد را؟........

من قصه می گویم برای دل خسته ی تو ...تو شعر می بافی برای پای پیاده ی من.....من گریه می کنم .تو می خندی.........من دست می سایم.....تو اغوش می کشی.......من زخم خورده ام ....

بیا مرا به یاد بیاور ......بیا مرا فراموش کن......

من خسته ام.......مرا قربانی کن برای رفع بلا.............

 

نوشته شده در 2007/6/26ساعت 23:40 توسط مریم| |