تبليغاتX
هیچوقت نقاش خوبی نخواهم شد...

هیچوقت نقاش خوبی نخواهم شد...

امشب دلی کشیدم شبیه نیمه سیبی که به خاطر لرزش دستانم در زیر آواری از رنگها ناپدید ماند...

 

آري شبي ست شسته به تاريكي و به خون در خاطرم

ولي شمعي

چراغداري خود را در راه سرخ صبحدم آغاز مي كند

اينجا سراي بسته خاموشي ست

اما در من پرنده اي ست كه آزادي تو را

يكريز در ترانه اش آواز مي كند

پاييز قلب هاست

اما دلم به حوصله مندي درين هوا پروردن بهار دگر ساز مي كند

با شمع و با پرنده و با عطر نوبهار حبسم به يك قفس

اي جان آفتابي عشق

اي سپيد فام دست بلند تو كي تيغ مي كشد

كي در به بستگان غمت باز مي كند؟

 

نوشته شده در 2007/8/18ساعت 10:43 توسط مریم| |
انگار یخی مرا احاطه کرده ..ذره ذره مرا له می کند...آرزوهایم را می خشکاند....حرارت زندگی ام را از یادم می برد....کی مردم؟...

 

چقدر چقدر چقدر خسته ام...می خوام فقط بخوابم...اغوشت کجاست؟...

نوشته شده در 2007/8/15ساعت 23:20 توسط مریم|
من عریانم عریانم عریانم

مثل سکوت های میان کلام های محبت عریانم

و زخم های من همه از عشق است.............

تو را در آغوش می کشم تا نه نشانی از تو بماند نه من....آغوش تو معبد من است و رنج هایت زخم های مکرر من...چرا این گونه ضعیف شده ام مثل مجروحی که خونش را مکیده باشند....سرد شده ام یخ کرده ام و دستهام در کرخی بی مانندی غوطه می خورد...

در موهایم گم شدی در چشمهایت گم شدم و این یعنی یک عمر یعنی زندگی و خدا بشارت داد انسان را که خوشبختی را بجوید...و ما خوشبخت بودیم ان سان که می مردیم ان سان که طی می شدیم ان سان که رنگ می باختیم....

روی چهره ای پریده رنگ خم می شوم در سرگیجه ای بی پایان گم می شوم چهره ی من است این چنین سفید و رنگ پریده و مرده به تمام چراغ های شهر نگاه می کند به تمام  نورهای مصنوعی به تمام عشق های مصنوعی به تمام ادم های واقعی که می کشند پاهایشان را دنبال خود و من خیره می شوم بر رد عمیق پاهای خسته...پاهای خسته...پاهای خسته.....

چرا مرا همیشه در ته دریا نگاه می داری.....

در اینه نگاه کن مرا خواهی دید این چنین من به تو شبیه شده ام و تو به من و تو را از من راهی نیست .........

 

 

نوشته شده در 2007/8/11ساعت 11:36 توسط مریم| |
این شراب مگر چند ساله بود...

 

نوشته شده در 2007/8/9ساعت 21:21 توسط مریم|
نمی دانم چرا بی خواب شده ام....ساعت۳:۵ دقیقه ی صبح....

روبروی صفحه ی نورانیه مانیتور نشستم........تو خوابی ....

سرد است....

و من هیچگاه گرم نخواهم شد....

 

 

نوشته شده در 2007/8/5ساعت 3:13 توسط مریم|
بگذار اشک بریزم برای انچه که فکر می کنیم خوشبختیست...

بگذار راحت و بی صدا اشک بریزم برای تمام ان چیزی که خود را از ان محروم می کنیم....

بگذار بی صدا تر از همیشه نفس بکشم و تو خیال کنی من مرده ام ...این روزها هوا سرد شده سرد و تنها....نمی دانم چه کسی به من گفت این دو صفت را می توان با هم گفت....سرد و تنها....

باد می وزد توی موهایم کنار پنجره ی باز اتوبوس می ایستم و زل می زنم به تمام زندگی که جریان ندارد....آخ که چقدر دلتنگم....دلتنگی یعنی خوشبختی؟....تو برایم تفسیر کن این روزهای پر از موج و عبور را مثل پروانه ای توان بال زدن ندارد باد مرا خواهد برد.....

و این یعنی منطق خیس و سخت زندگی...تو تنهایی.....

نوشته شده در 2007/7/29ساعت 22:13 توسط مریم| |
ساعتها می نشینم و فکر می کنم ...چشمهام  دیوار روبرو رو سوراخ می کنه...فکرهام مغزم رو متلاشی می کنه ....چقدر خودمو می شناسم ؟نمی دونم...

گاهی ازدحام رنجهام سینه ام را سوراخ میکند ...ما چرا زنده ایم؟......ما اصولا زنده ایم؟...چه دلیلی هست که با ان اثبات کنم زنده ام؟....ازدحام رنجهام....؟....من کجا بودم؟شاید یک روز از خواب بیدار شوم و ببینم نیستم...مگه الان هستم؟.....ما شادیم؟ما هرگز شاد بوده ایم؟...

اخ چقدر کم اوردم در این هستیه بی پایان...این هستیه بی در و پیکر....مدرکی بیاب تا با ان اثبات کنیم زنده ایم....

لبخندی که می ماسد روی لبهام و چشم هام که خیس می شود...باور کنید ما زنده نیستیم...ما مردگان هزار ساله ایم که هرگز از خواب برنخواهیم خواست....و در اندوه سمفونی بی پایان گم می شویم....

 

نوشته شده در 2007/7/25ساعت 21:50 توسط مریم| |