هیچوقت نقاش خوبی نخواهم شد...
امشب دلی کشیدم شبیه نیمه سیبی که به خاطر لرزش دستانم در زیر آواری از رنگها ناپدید ماند...
از برای آن نیست که در حسرت تو بگذرد..... در تو نفس کشیدم..... به نیم رخ دو زن نگاه می کنم که روبرویم نشسته اند و به چشم هایشان و به لبهایشان دو عضو پر اهمیت چهره ی ادم ها ...به چی فکر می کنی؟...ایا تو هم مثل من پر از سوالی؟...ایا تو هم مثل من دلتنگی؟....مادرت کجاست؟...منتظر کسی هستی؟...دوستش داری؟....کی می رسی؟.... خدایا امروز دیوانه شدم و روزی نیست که دیوانه نشوم...فکر می کنم خط های سفید جاده را نگاه می کنم...می گذرد...چون می گذرد غمی نیست....؟..... فقط نگاه می کنم و می شمارم روزها را و شب ها را و ستاره ها را قرار بود یکی بیافته پایین من بردارم...یادت هست؟...کجایی؟...مرا نگاه کن.... دلم برای نگاه کردن تنگ شده..... دلم برای دویدن تنگ شده... دلم برای بوسیدن تنگ شده... دلم برای مامان تنگ شده.... دلم برای پارک تنگ شده... دلم برای شنیدن تنگ شده... دلم برای لباس هایت تنگ شده....دلم برایت تنگ شده.... من یجیب المضطر اذا دعاه و یکشف السوء آیا کسی هست که آن گاه که مضطری می خواندش پاسخش دهد؟... یا من اسمه دواء و ذکره شفاء ارحم لمن لا یملک الا الدعاء ... بر آن که جز دعا هیچ در دست ندارد رحم آور و سلاحه البکاء و سلاحش جز گریه نیست یا سابق النعم یا دافع النقم نعمت های همیشگی از تو و دفع بیماری و رنج از تو یا نورالمستوحشین فی الظلم ای نور سرگردانان در تاریکی ها** زین همرهان سست عناصر دلم گرفت شیر خدا و رستم دستانم آرزوست من حالم خوبه فقط کمی دلتنگ...ببخش که دلتنگ...ببخش که کمی دوستت دارم...ببخش که این روزها از فکرهای خودم می ترسم...و گاهی به انتقام فکر می کنم!...به من می اید؟... این روزها....این روزها ...دنیا تنگ شده ...کوچک شده...و مرا ببخش که این روزها منتظرم....به صفحات تقویم نگاه می کنم...۲۱-۲۲-.... من ستاره ها را می شمارم تا وقتی امدی برایت بگویم چندتاش گم شده چندتاش مرده چندتاش پیر شده و بی نور...برایت بگویم کدام ستاره کجا افتاد و کی ارزو کرد...من سرم را روی سینه ی تو گذاشتم زیر پنجره ی اتاق و چشم به اسمان دوختیم تا ستاره ای عبور کند....یادم نیست...اصلا اتاق را یادم نیست ...حتی اسمان را...کجا بودم؟....تو یادت هست....چقدر عجیب شده این روزها و خواب های من چقدر ترسناک شده اند جرات ندارم بخوابم......می فهمی...جرات ندارم بخوابم....جرات ندارم....چرا بغلم نمی کنی؟...یادم رفته بود .....یادم نیست ...کجا بودم؟.... حالم خوب بود...همین پیش از غروبی بود که داشتم فکر می کردم چند روز گذشته؟...یادت هست؟چند روز از چی گذشته؟...زیر لب می خوانی تو را من چشم در راهم....راه..راه..راه راه می شود چشم هایم به این راه خاکستری...این روزها راه ها کجا می روند می خواهم دنبالشان بروم شاید پیدایم کنی.....شاید پیدایت کنم...حالم خوب است...فقط حالتی از تهوع شبیه بالا اوردن دلم را می پیچاند...سرم درد می کند ولی عادت کرده ام...عادت کرده ام...می گویند بد است و لی عادت کرده ام....کتاب هایم را زیر و رو می کنم...پنجره ها را باز و بسته می کنم...زمان چرا ایستاده؟...کجا بودم؟.... چرا بغلم نمی کنی؟.....ها یادم نبود...پس کی تمام می شود این روزها..... چیزی آزار دهنده است... خسته کننده است....کاش می فهمیدم چطور این روزها می گذرند چطور خلاص می شوم از چنگ این همه حرف های عجیب و نگاه های سخت و بی تفاوتی های سنگین..... احساس عمیق تنهایی سرم را بالا گرفتم و تازه دیدم چقدر تنهام ....تنها تر از همیشه...باورم نمی شود تا این اندازه همه چیز تلخ شود....تا این اندازه...تا این اندازه....تحملش در من بود؟...خدایا هنوز دارم صدات می کنم و تو به چشمهای خیس من نگاه می کنی و سکوتی عجیب جهان را فرا گرفته.... نمی دونم چرا یاده پارسال افتادم..مریضیه مامان ...بیمارستان...برف می امد و من تنها ی تنها جلوی بیمارستان ایستاده بودم برف روی موهایم بود..به رد چرخ ماشین ها روی برف نگاه می کردم و گریه می کردم...گریه می کردم...گریه می کردم.... من اینجا از دردهایم می گویم تا خالی شوم ولی هر روز پرتر می شوم از تلخی بی پایانی که می خواهم فراموش کنم همه چیز را همه کس را و دیگر از کسی توقع نداشته باشم از هیچ کس هیچ کس هیچ کس.... یاد دستهایت افتادم که خسته بودند که درد داشتند که روی بندهای انگشتت زخم بود.... جرات کشیدن تیغ روی مچ دستم را ندارم......خدایا میشه نوشته هامو بخونی ؟...می شه به اینجا سر بزنی؟... دلم وسط یه شوره زار افتاده با رد هزاران تیغ روی تنش...افتاب بی دریغ می تابد و دلم خشک می شود و دلم سخت می شود ...و دلم سنگ می شود..... من همینجام...همین دورو بر...مرا نگاه کن... مرا نگاه کن... مرا نگاه کن... دارم دیوونه می شم... کلافه ام... .... خدایا کجایی؟... به امید فکر می کنم چیزی که از ازل در ادم بود تا ابد در ادم هست با امید زندگی می کنیم امید به مردن...می دانیم که خواهیم مرد...به خودت دروغ نگو این امید ماست...می دانیم که روزی خواهیم مرد و همین تسکین بخش است همین ارامش دهنده است ...مردن زندگی بخش است.... خیابان ها شلوغ بود وحشتناک و مردم در هم می لولیدند و در هم زندگی می کردند در هم شادی می کردند در هم و خدا بود...توی تمام شربت ها شیرینی ها.... کی دوباره اب رنگ ما را خواهد دید؟.......کی دوباره برگ ها رنگ ما را خواهند دید؟....کی دوباره هوا از آن ما خواهد بود؟.....کی باران خواهد بارید؟.....کی دوباره به ادم ها نگاه خواهیم کرد؟...کی دوباره مرا خواهی بوسید؟....من ان روز را انتظار می کشم حتی اگر نباشم..... من حالم خوب است اما تو باور مکن... بمیرم امشب... مرا قربانی کن....مثل اسماعیل برای ابراهیم.... به سوی من بیا... دلم سیاست...دلم از این ادم ها سیاه شده....سایه ی چیزی در زندگی من است...امروز به مرگ فکر کردم عمیقه عمیق نه به خاطر تو به خاطر خودم.....نه به خاطر هیچ آدمی به خاطر خودم به خاطر مزخرف بودن این دنیا به خاطر پوک بودن این دنیا...احمق بودن من... تو با من چیکار کردی؟.... تو با من چیکار کردی؟... تو با من چیکار کردی؟... تو با من چیکار کردی؟... ... یک خالیه بی پایان که با رنگی دیگر شروع شده بود و من داشتم عادت می کردم به شاید جوری دیگر زندگی کردن...و یکهو همه چیز به طرز غریبی عجیب شد ..... چشمهام می سوزه....سرم از شدت اشک های معصوم و تلخم گیج میرود...می توان شاکی بود و شکایت را به کدام داداه برد؟می توان غمگین بودو اشک ها را در کدام کنج پنهان رها کرد.... نه! من خوبم خیلی خوبم آنقدر که از این انسان ناامید شده ام از دوست داشتن و دوست داشته شدن...تو موفق شدی یک آدم رو ناامید کنی.... اشک هایم را می بلعم ته دلم انگار چیزی هست نمی دانم چیست ولی هست.... کی می دونه ته دله آدما چیه؟....

