تبليغاتX
هیچوقت نقاش خوبی نخواهم شد...

هیچوقت نقاش خوبی نخواهم شد...

امشب دلی کشیدم شبیه نیمه سیبی که به خاطر لرزش دستانم در زیر آواری از رنگها ناپدید ماند...

همسایه ی ما مرده بود...صبح زود ...صبح خیلی زود وقتی همه خواب بودند....

در حیاط باز بود و من تابوتی سیاه دیدیم بدون در...

و بدنی تازه و مرده که صبح زود گریخته بود صبح خیلی زود....توی کوچه ی ما شلوغ بود صبح خیلی زود...صدای شیون می امد...هوا سرد بود و زنی از چشمانش اشک می امد...

مردی ایستاده بود و انقدر مبهوت بود که انگار دنیا ایستاده بود....

صبح خیلی زود...

خیلی زود...

 

من همسایه مان را نمی شناختم.......................................

 

نوشته شده در 2007/10/20ساعت 22:28 توسط مریم| |
دلم گرفته...........

.........

...

.

همین!

چه خالیه بی پایانی...

تو کجایی؟...

اکنون که باید باشی...

و نیستی...

 

نوشته شده در 2007/10/20ساعت 22:24 توسط مریم|
امشب از اون شبهاست که من نحس شده ام...نحس و نفرت انگیز...دلم حجمی شده از بغض ...و نمی دانم چرا....

فقط گریه می کنم و توی پیاده رو کنار پارک راه می روم هوا سرد است هیچ کس نیست...زیر چند چراغ بزرگ بعضی از نیمکت ها توسط عشاق جوان ۱۴-۱۵ ساله پر شده....

نحس شده ام نمی دانم چرا....

 

نوشته شده در 2007/10/17ساعت 22:20 توسط مریم|
 

 

 

 

نوشته شده در 2007/10/14ساعت 0:23 توسط مریم| |
ما از مقدسات حرف زدیم...و من برایت مقدس بودم....چقدر عجیب بودی وقتی حرف می زدی....

همه چیز در درون من شکل می گیرد و رشد می کند ..دستهای تو...چشم های تو...بغض تو ..من نگاهت می کنم...سنگدل نیستم...کمی عاشق هستم همین!

هذیان هایم را به باد می سپارم در روزهای اینده می خوانیشان ...."دلم برای دستهایت تنگ شده بود"...به شیشه ی روبرو زل زدم و گوش دادم ...سردار بزرگ رویاهای من....

دلم شبیه شیشه شده و چشم هام شبیه تنهایی...بیا این جوانه ای که کاشته بودی....چقدر صادقانه گل داده...

رج می زنم رنج هایم را دوره می کنم روزها و شبها را و خدا را نگاه می کنم با لبخندی محو مرا می نگرد و زیباست....

من خدا را به یاد خواهم سپرد ..من خدا را توی کتابم خواهم گذاشت...من خدا را لای موهایم می گذارم...تو مرا می بوسی....زیبا می شوم...

 

خدایا دستهامو رها نکن....

رها نکن

رها نکن

....

 

 

نوشته شده در 2007/10/5ساعت 21:39 توسط مریم| |
 

دستهایم را بگیر...انگشتانم را لمس کن...

چشم هایت را ببند و به من نگاه کن...

بیا کلاغ ها را بشماریم امروز ۲۶تا بودند و بالای سر اسمان پرواز می کردند و تو گفتی چقدر زیبا...

بیا دعا کنیم باران ببارد و ما چتر نداشته باشیم......

صورتم را به دستهایم تکیه می دهم و نگاهت می کنم که چطور شکل برگ ها شده ای ...خسته...

برایم آواز بخوان...صدایت ملکوتیست...

و آغوشت معبد من است...

سرمای اینجا را دوست دارم سرمای این روزها را دوست دارم....تو چی؟...

هی با تو ام دلتنگ تر از همیشه به چشمهایت خیره شدم....

 

 

 

نوشته شده در 2007/10/1ساعت 23:34 توسط مریم| |
.........عشق برای آنکه محقق شود باید قوانین دنیای مارا زیر پا بگذارد

عشق رسوا و خلاف قاعده است جرمی است که دو ستاره با خارج شدن از مدار مقررشان و به هم پیوستن در میان فضا مرتکب می شوند.

مفهوم رمانتیک عشق که متضمن گسستن و گریختن و فاجعه است یگانه مفهومی از عشق است که امروز ما می شناسیم چون همه چیز در جامعه ما مانع از آن است که عشق انتخابی آزاد شود.

 

اکتاویو پاز

نوشته شده در 2007/9/28ساعت 19:21 توسط مریم| |
 

 

 

نوشته شده در 2007/9/27ساعت 0:33 توسط مریم| |