هیچوقت نقاش خوبی نخواهم شد...
امشب دلی کشیدم شبیه نیمه سیبی که به خاطر لرزش دستانم در زیر آواری از رنگها ناپدید ماند...
چقد رآمدنت دیر شده بود و من چقدر انتظار را بیداری کشیدم و هوا تاریک شده بود.... ستاره ها طلوع می کردند در دستهای من که خالی بودند بی تو ...دستهایم دلتنگ دستهایت بودند و چشمانم چشم به راه صدایت...نفسهایت.. در کجای پاییز گمت کردم.....چقدر بودنت را انتظار خواهم شمرد روزها را........آه ای سرطان شریف عزلت سطح من ارزانی تو باد....... روزهای سرد روزهای تنها رزوها پیر روزهای خسته از تجمع اشک سرریز نفس هایم........روزهای سرد....روزهای سرد........روزهای سرد......... آخ چقدر این روزها دلتنگ چقدر دوری از من....چند آسمان ان طرف تری چند روز...چند آه... چقدر این روزها هذیان می گویم.......بغض می کنم و دستانم صورتم را پنهان می کند .......چقدر پنهان شدن خوب است...چقدر پاییز سرد است...چقدر باران نمی بارد تا نظاره کنم قطر ه های اشک هایت را .......دست می کشم به آسمان ......... چقدر این روزها سرد است.... زندگی..... آیا تو جلوه ی روشنی از تقدیر مصنوع انسانهای قرن مایی؟ تو را به جای همه کسانی که نشناخته ام دوست می دارم تو را به خاطر عطر نان گرم برای برفی که اب می شود دوست می دارم تو را برای دوست داشتن دوست می دارم تو را به جای همه کسانی که دوست نداشته ام دوست می دارم تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم برای اشکی که خشک شد و هیچ وقت نریخت لبخندی که محو شد و هیچ گاه نشکفت دوست می دارم تو را به خاطر خاطره ها دوست می دارم برای پشت کردن به ارزوهای محال به خاطر نابودی توهم و خیال دوست می دارم تو را برای دوست داشتن دوست می دارم تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم
تو را به جای همه ی روزگارانی که نمی زیسته ام ...دوست می دارم تو را به خاطر دوست داشتن...دوست می دارم تو را به جای تمام کسانی که دوست نمی دارم...دوست می دارم تو را به خاطر کسانی که باید دوست می داشتم و نداشتم دوست دارم....(هیچ کس نخواهد فهمید....) طاقت دیدن اشک هایت را ندارم...حتی طاقت شنیدنشان را.... اصلا طاقت هیچ چیز در من نیست.... ولی صبوری می کنم تا راه را نشانم دهی.... دستانم را می بوسی...چشم به راه می نشینم.... می نشینم... می نشینم... ببار آبان من.....
و اکنون در آستانه ظلمت
زمان به ریشخند ایستاده است
تا منش از برابر بگذرم
ودر سیاهی فرو شوم
به دریغ و حسرت چشم بر قفا دوخته
آنجا که تو ایستاده ای.
قلبت پر از اندوه است
خدایان همه آسمانهایت
بر خاک افتاده اند


