هیچوقت نقاش خوبی نخواهم شد...
امشب دلی کشیدم شبیه نیمه سیبی که به خاطر لرزش دستانم در زیر آواری از رنگها ناپدید ماند...
چشم هایت را ببند و نفس بکش...حالا بخواب آروم همین جا...تو دور نیستی از من...هیچوقت... امروز هوا سرد بود بدون تو قدم زدن معنی ندارد خوابم می اد... من بودم که جیغ می زدم گلویم گرفته بود.....صبح نبود هنوز که بیدار شدم ....سایه ی مردی بود.... نزدیک می شد ولی به من نمی رسید و من در خودم مچاله شده بودم......جیغ می زدم........... صبح گلویم درد می کرد.... انگار تمام شب جیغ زده بودم.......و ان سایه تمام شب به سمتم آمده بود.........خدایا....... چقدر خالیه این اتاق را حس می کنم..بی تو......
