تبليغاتX
هیچوقت نقاش خوبی نخواهم شد...

هیچوقت نقاش خوبی نخواهم شد...

امشب دلی کشیدم شبیه نیمه سیبی که به خاطر لرزش دستانم در زیر آواری از رنگها ناپدید ماند...

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در 2008/2/9ساعت 20:34 توسط مریم| |
 

 

برخیز ز خواب تا شرابی بخوریم

زان پیش که از زمانه تابی بخوریم

کین چرخ ستیز روی ناگه روزی

چندان ندهد زمان که آبی بخوریم

 

 

نوشته شده در 2008/2/2ساعت 21:48 توسط مریم| |
برای یک جفت نمکدانه سیاه و سفید می نویسم...نمی دانم چند سال است که این طور در آغوش یکدیگر مانده اند....

یک جفت نمکدانه سیاه و سفید که یکی از انها لب ندارد ....

نمی دانم چرا دلم خواست برایشان یک خط بنویسم آنها که نمی دانند من چطور نگاهشان می کنم....

 

 

نوشته شده در 2008/1/26ساعت 12:15 توسط مریم| |
زمان را به من نشان بدهید زمانی که در آن گم شده ایم...زمانی که به بند کشیده است مارا...لحظه ای بودیم و سپس نبودیم....ولی هیچ نفهمیدیم که نیستیم ما مثل تصویرهای باقی مانده هنوز در جریانیم و بیهوده فکر می کنیم که زیبا ییم...

ما یک آنیم...یک پلک فرو بستن....

 

چگونه می گذرد روزهایت بی من....چگونه لحظه ای تمام می شود در شوق لحظه ای دیگر....چگونه روز سرریز می شود در پیمانه ی شب....تیک تاک....

 

ساعت ۴ است و من به ساعت نگاه می کنم و انتظار میکشم در تبسمی زاده شود....

با تمام این حرفها دلم برای انسانی تنگ است که انسان را نشانم داد....

 

 

 

نوشته شده در 2008/1/24ساعت 16:34 توسط مریم| |