هیچوقت نقاش خوبی نخواهم شد...
امشب دلی کشیدم شبیه نیمه سیبی که به خاطر لرزش دستانم در زیر آواری از رنگها ناپدید ماند...
برخیز ز خواب تا شرابی بخوریم زان پیش که از زمانه تابی بخوریم کین چرخ ستیز روی ناگه روزی چندان ندهد زمان که آبی بخوریم یک جفت نمکدانه سیاه و سفید که یکی از انها لب ندارد .... نمی دانم چرا دلم خواست برایشان یک خط بنویسم آنها که نمی دانند من چطور نگاهشان می کنم.... ما یک آنیم...یک پلک فرو بستن.... چگونه می گذرد روزهایت بی من....چگونه لحظه ای تمام می شود در شوق لحظه ای دیگر....چگونه روز سرریز می شود در پیمانه ی شب....تیک تاک.... ساعت ۴ است و من به ساعت نگاه می کنم و انتظار میکشم در تبسمی زاده شود.... با تمام این حرفها دلم برای انسانی تنگ است که انسان را نشانم داد....


