هیچوقت نقاش خوبی نخواهم شد...
امشب دلی کشیدم شبیه نیمه سیبی که به خاطر لرزش دستانم در زیر آواری از رنگها ناپدید ماند...
و..... هجوم مردمی که خستگی از چهره های بی رنگشان می بارد و بازار قدم هایشان را می بلعد و بوی عید را به زور توی دماغ هایشان می چپاند......... بچه های خوشحال و نادان....ادم های دانای وحشی و زرق و برق کریستال های پشت شیشه توی هم می تابد و سرت گیج می رود از این همه نور که از توی مغازه ها تابیده...... سرم را خم می کنم کنار شیشه ی اتوبوس توی ترافیک شدید شب عید ساعت ها باید مردمی را نگاه کنی که تند و تند از این مغازه به آن مغازه می روند تا بین اجناس و بن های دولتی قرعه کشی کنند شاید امسال هم آبروداری کنند و چشم همسایه ها را در بیاورند از برق ظرف های نو و کریستال های جدید مبل های تازه که چک هایشان معلوم نیست کی پاس می شود........ توی ایستگاه پیاده می شوم و لابه لای جمعیت خسته گم خواهم شد.... سال ۸۶ را آهسته دوره می کنم..... من دوست داشتم بمیرم... تو ناراحت شدی از حرفم بعد چیزی خوردیم پشت شیشه نشستیم و شب را تماشا کردیم...بعد من گریه کردم...و تو باز ناراحت شدی و من باز گفتم : من دوست داشتم بمیرم... و اشکهایم تمامی نداشت شیر داغ می خوردم و سرفه میکردم و گریه می کردم و تو خسته و غمگین نگاهم می کردی...دیوانه نشدم...بخار روی لیوان را نگاه می کردم و اشک های شورم می چکید روی میز... بهت گفتم خوبه آدم در اوج بمیره...در اون نقطه ای که حس می کنه خوشبخته و شاید روزی از دستش بده ..اگه تو همون لحظه بمیره تمامه اون خوشبختی رو می بلعه.........و تو نگاهم کردی..... سرت رو توی دستهات گرفته بودی و من نگاهت میکردم....


