هیچوقت نقاش خوبی نخواهم شد...
امشب دلی کشیدم شبیه نیمه سیبی که به خاطر لرزش دستانم در زیر آواری از رنگها ناپدید ماند...
یاد شازده کوچولو افتادم....با ان گل خودخواه و از خودراضی که دوست داشت مدام ازش تعریف کنن...من گل سرخ نبودم.... بدون عینک مانیتور را تار می بینم به دکمه های صفحه کلید خیره می شوم و جای درست کلمات را پیدا میکنم...کاش می شد حرف زد.... به من بگو چکار کنم بگو چکار کنم........ ما شاید مسئول گل های سرخی هستیم که اهلی شان کرده ایم شاید هم همانطور که اهلی شان کرده ایم می توانیم طوری تربیت شان کنیم که فراموش کنند اهلی شده اند... روحت شاد دوسنت اگزوپری فقید گاهی عجیب فراموش می کنیم برای چی با همیم... دلم بیشتر حرف می خواست بزنیم...خوابت برد تو ولی...خسته بودی... این روزها به دستهام نگاه می کنم چروک شده شاید دارم پیر می شوم.... تشنه نیستی؟ هی ماهی بی جفت بازیگوش تو در حوضک این حیاط بی سیب و سایه چه می خواهی؟ تو دلتنگ دریا نمی شوی؟.... باران می آمد ...... آن زن با باران می آمد..... آن زن بی لبخند می آمد.... آن زن در باران تنها می آمد .... آن زن باران می بارید........ بگذار برایت یک شعر دیگربگویم.........و کنار کاغذ کادو ها بنویسم......خطم بد است و باز تو نمی توانی بخوانی...ولی دلم باز می شود...اندکی...... برای تو مینویسم....

