تبليغاتX
هیچوقت نقاش خوبی نخواهم شد...

هیچوقت نقاش خوبی نخواهم شد...

امشب دلی کشیدم شبیه نیمه سیبی که به خاطر لرزش دستانم در زیر آواری از رنگها ناپدید ماند...

 

یاد شازده کوچولو افتادم....با ان گل خودخواه و از خودراضی که دوست داشت مدام ازش تعریف کنن...من گل سرخ نبودم....

بدون عینک مانیتور را تار می بینم به دکمه های صفحه کلید خیره می شوم و جای درست کلمات را پیدا میکنم...کاش می شد حرف زد....

به من بگو چکار کنم بگو چکار کنم........

ما شاید مسئول گل های سرخی هستیم که اهلی شان کرده ایم شاید هم همانطور که اهلی شان کرده ایم می توانیم طوری تربیت شان کنیم که فراموش کنند اهلی شده اند...

روحت شاد دوسنت اگزوپری فقید

 

 

 

 

گاهی عجیب فراموش می کنیم برای چی با همیم...

نوشته شده در 2008/4/18ساعت 13:22 توسط مریم| |
 

دلم بیشتر حرف می خواست بزنیم...خوابت برد تو ولی...خسته بودی...

این روزها به دستهام نگاه می کنم چروک شده شاید دارم پیر می شوم....

تشنه نیستی؟

هی ماهی بی جفت بازیگوش

تو در حوضک این حیاط بی سیب و سایه چه می خواهی؟

تو دلتنگ دریا نمی شوی؟....

 

 

 

 

نوشته شده در 2008/4/16ساعت 13:15 توسط مریم| |
 

 

"انرژیه هسته ای حقه مسلمه ماست"

همین!

 

کلیک کنید لطفا

نوشته شده در 2008/4/14ساعت 11:58 توسط مریم|
 

 

باران می آمد ......

آن زن با باران می آمد.....

آن زن بی لبخند می آمد....

آن زن در باران تنها می آمد ....

آن زن باران می بارید........

 

نوشته شده در 2008/4/9ساعت 21:51 توسط مریم| |
 

بگذار برایت یک شعر دیگربگویم.........و کنار کاغذ کادو ها بنویسم......خطم بد است و باز  تو نمی توانی بخوانی...ولی دلم باز می شود...اندکی......

 

برای تو مینویسم....

 

نوشته شده در 2008/3/30ساعت 22:2 توسط مریم| |