هیچوقت نقاش خوبی نخواهم شد...
امشب دلی کشیدم شبیه نیمه سیبی که به خاطر لرزش دستانم در زیر آواری از رنگها ناپدید ماند...
می توانیم حرف بزنیم؟ چه جمله ی ساده ای ولی جوابش را هنوز نیافته ای می توانیم حرف بزنیم و دهانمان را از تمام کلمات پر کنیم و دلمان را خالی.......... چرا با من حرف نمی زنی؟ دلت پر شده از حرف های نگفته و من به لبهایت خیره می شوم که چطور روی هم می لغزند و بعد فشرده می شوند و دستهات چشم هایم را می پوشاند.......... حرفی بزن....... به چشم هات خیره می شوم حتی وقتی نمی توانم ببینمشان و سر می کشم پیاله ی ذهنت را و تو باز غریبی می کنی قریب..... حرف هایت تمام نمی شود.. دستهایم را می گیری حتی وقتی دستهایم کنارت نیست و باز سکوت می کنی روبروی من که نیستم می نشینی و هی نگاهم می کنی...... باز هم حرف بزنیم...... قلبت را نگاه می کنم سرخ و تنها و سنگین می نوازد سرت را روی شانه ام گذاشتی و باز سکوت ....... خواهران بسیجی من به من توهین میکنند به خاطر مذهبشان و برادران مسلمان ولگرد من در خیابا ن به من تنه می زنند به خاطر هرزگی شان و من دستگیر می شوم به خاطر رنگ لباسم... موهایم....زندگی ام...... و آنها همچنان خیابان را گز می کنند... گویا خداوند اینطور فرمان داده....... کناره های دستم سیاه شده .....ذغالی شده...دست می کشم به صورتم...سیاه می شوم....... مداد هایم را تیز می کنم یک طرح دیگر... گفته بودی تو را نقاشی کنم........ زیبا شدم با گرد ذغال طرح های تو.... به خوابی که دیدی فکر میکنم...

