تبليغاتX
هیچوقت نقاش خوبی نخواهم شد...

هیچوقت نقاش خوبی نخواهم شد...

امشب دلی کشیدم شبیه نیمه سیبی که به خاطر لرزش دستانم در زیر آواری از رنگها ناپدید ماند...

 

بیش از هر شب دیگر دلم گرفته بود...گریه می کردم بدون اینکه دلیل منطقی واسش پیدا کنم...یه دلیل داشتم و نمی خواستم بهم بخندی...یه فیلم دیدم... In the mood of love

فقط می تونستم گریه کنم شاید اونقدر ها هم وحشتناک نبود ولی من پر از بغض بودم.......صبح چشم هام باز نمی شد مثل دو تا شکاف کمرنگ شده بود یه خط چشم پرنگ شاید پنهانش می کرد ....

فکر میکنم به خوابیدن به خستگی به مرگ....

ما آدم ها شاید هیچگاه ارزش هیچ چیز رو نداشته باشیم .....

به فیلم فکر می کنم و دلم می خواد تنها باشم شاید نتونم برای هیچکس بگم چقدر دردآور بود...خنده داره...نمی دونم ولی به هم ریختم به خاطر یه فیلم....!

 

 

 

 

 

 

 

 

...روحش شاد

 

نوشته شده در 2008/6/10ساعت 9:36 توسط مریم| |

 

تنهای تنها نشسته ام اینجا..و گهگاه صدای عبور ماشینی ذهن آرامم را به هم می ریزد...

یک سال دیگر گذشت...تو می گویی انگار جدی جدی داریم بزرگ می شویم...من میخندم...

روزگار با ما شوخی نداشت...داشت؟

ما جدی جدی بزرگ می شویم نمی دانم تا کجا بزرگ خواهیم شد شاید مثل لوبیای سحر امیز قد بکشیم و بزرگ شویم...تا برسیم به آسمان بالای ابرها...و از آن بالا دیگر چیزهای کوچک را نبینیم شادی های کوچک را نفهمیم و غصه های کوچک را حس نکنیم...شاید خوب است و شاید بد.........

 

 

من در آسمان بودم کنار تو وزمین آبیه آبی بود......به چشم هایت نگاه کردم ساعت ها ساعت ها و فقط دلم آغوشت را می خواست آن روز....

نوشته شده در 2008/5/27ساعت 12:43 توسط مریم| |
 

یک سال گذشته و همه چیز دو برابر شده...از کرایه تاکسی گرفته تا غم باد ملت ....دیگر جا نیست قلبت پر از اندوه شده.............

 

هیچ کس حرفی نمی زند حتی خودم حتی تمام کسانی که مدام نق می زنند از این وضعیت....

نوشته شده در 2008/5/22ساعت 9:26 توسط مریم| |