هیچوقت نقاش خوبی نخواهم شد...
امشب دلی کشیدم شبیه نیمه سیبی که به خاطر لرزش دستانم در زیر آواری از رنگها ناپدید ماند...
خانه ی تو بزرگ است ...با دیوار های سفید و بلند و پنجره های نقره ای کوچک.... هر شب بال هایت را به میخ کوچکی می اویزی و بالشه خود را زیر سر می گذاری تا خواب های بزرگ ببینی... دستهایت دو اونگ بزرگ است که به قلب کسی متصل است...دینگ دانگ....می نوازد آرام آرام...با هر چرخش تو قلبش به تپش می افتد...تقصیر خودت بود از آنروزی که قلبش را در دستانت گرفتی دیگر قلبش بدون دستهای بلند تو ننواخت... با لباس های کثیف و قد کوتاه جلوی من راه می رفت با لباس های کارگری و عملگی لکه های سفید روی شلوارش بود و یک پلاستیکه مچاله شده توی دستش تند قدم بر می داشت و با چشم های تنگ شده اش به آدمها نگاه می کرد به دختر ها چشم می دوخت به آن قسمت چسبان لباس های تنگ و رنگارنگشان انگار از پشت چشم های تنگ و بی روحش آنها را می بلعید و در ذهنش به آنها تجاوز می کرد..........شاید...نمی دانم........ فقط صدایی به من می گفت چرا من جایه او نیستم که این طور شرم آور زندگی کنم و دیگران از بودن من منزجر شوند و کاری به جز عملگی و دید زدن هیکل های نه چندان زیبای زنان نداشته باشم....... نمی دانم چطور قضاوت کنم و شاید نباید قضاوت کنم عدالت را..... لطفا اینجوری باهام حرف نزن که انگار دلت برام سوخته... خسته ام و گاهی عاشق... همین! می دانی عاشقی یعنی چه؟ و می دانی چقدر می توان عاشق یک لحظه بود...عاشق یک درد.... چقدر می توان ۲۵ ساعت متوالی را دوست داشت... می دانی ۲۵ ساعت یعنی چند روز چند شب؟.... می دانی کجای آسمان ستاره ها پرواز را یاد می گیرند.... می دانی چقدر باید خرج کنی تا عاشقی یاد بگیری... مردی اینجا بود که دستانش آونگ ساعتی بود که به قلب من متصل بود.... و درخت سبز بود دیروز و قطره های باران به قائده ی یک پرتقال از آسمان می بارید درون چشم های من و تو پیدا بودی خیس و باران خورده ......... مرا در آغوش گرفته ای هر لحظه هر لحظه هر لحظه.....

