هیچوقت نقاش خوبی نخواهم شد...
امشب دلی کشیدم شبیه نیمه سیبی که به خاطر لرزش دستانم در زیر آواری از رنگها ناپدید ماند...
انگار در چهارچوبی گیر افتاده ام انگار بار چیزی مرا له می کند بار چیزی.... میدانی دیشب چه خوابی دیدم....دچار تردید تعبیر خواب هایم شده ام...... انگار تاب چیزی درمن نیست نمی دانم چیست...شده ام انسان خسته ای که انگار ته کشیده انگار برای چیزهایی که دارد کوچک است........تو بزرگی و قلب من کوچک.... پتو را گاز می گیرم و آهسته گریه می کنم تا صدایم را نشنوی....خدایا اجازه می دهی صدایت کنم؟....مرا از خودت دور نکن من هنوز خیلی کوچکم..... مرا در اغوش بگیر و قول بده قول بده قول بده..................
نوشته شده در 2008/9/13ساعت
20:55 توسط مریم| |

