هیچوقت نقاش خوبی نخواهم شد...
امشب دلی کشیدم شبیه نیمه سیبی که به خاطر لرزش دستانم در زیر آواری از رنگها ناپدید ماند...
من اینجا نشستم ...تنها..... تو خوابی....خسته ای.... مامان موهاشو رنگ کرده و دوباره جوون شده .....منم دلم می خواد جوون بشم....انگار حوصله ی هیچ چیز را ندارم اصلا کی حوصله دارم ؟.........دلم سفر می خواهد یک سفر پر از هیجان پر از تازگی...دلم می خواد نو بشم....این روزها کهنه شدم خیلی کهنه........ به دوستی فکر می کنم که این روزها بدجوری دلم را شکست...دوست چه واژه ی تهی از معنا.........دوستانه من کجا هستند؟.........روزهاشان پرتغالی باد.........کاش می فهمیدم آدم ها از هم چه می خواهند که اینگونه گوشت های هم را می جوند...... هنوز خوابی..... موسیقی گوش می کنم و در دنیایه بی انتهایه خسته ی کهنه ام گم می شوم.....

