تبليغاتX
هیچوقت نقاش خوبی نخواهم شد...

هیچوقت نقاش خوبی نخواهم شد...

امشب دلی کشیدم شبیه نیمه سیبی که به خاطر لرزش دستانم در زیر آواری از رنگها ناپدید ماند...

 

میدانی چقدر دلم می خواست بنویسم....

چقد ردلم لک زده برای صدای خودکاری که روی کاغذ می دود...من انگار در تمام زمان ها گم شدم می دوم و می دوم و می دوم.....

چقدر دلم می خواهد بایستم و نگاه کنم...آهسته قدم بردارم ..دستهایم را در جیب بارونیم فرو کنم و آهسته گام بردارم و نگاه کنم آسمان را...ابرها را..و برگهای سمج درختان را که خیال ریختن ندارند....

یک فنجان چای با بخاری ملایم...کنار پنجره و تو هی نگاهم کنی و من هی بخندم و تو هی حرف بزنی و من لبهایت را در نگاهی طولانی بنوشم....

کاش زمان می ایستاد...و ما آهسته آهسته آهسته.....فقط نگاه می کردیم....

نوشته شده در 2008/11/16ساعت 22:10 توسط مریم| |

چقد ر میتونه یه ادم حالش بد باشه چقد رمیتونه یه ادم حالش از ادما به هم بخوره از خودش از اینکه ادمه از اینکه اسمش ادمه حالش به هم بخوره چقد ممکنه یه ادم از ادما یه دیگه خسته بشه نتونه داد بزنه چقد رمیتونه احساس بد داشته باشه چقد ر می تونه احساس خفه گی کنه چقد رمی تونه احساس کنه ادمایه دیگه دارن ذره ذره روحشو می جوند ...چقد رمی تونه دلتنگ ادم بودن بشه چقد رمیتونه بنویسه تا دلش باز بشه  چقدر می تونه خسته بشه و هی از نو شروع کنه چقدر می تونه نفس بکشه  و صداشو تو سینش حبس کنه و چقدر می تونه فکر کنه که فردا ادم هایه بهتری رو خواهد دید فردا جایه دیگری خواهم رفت فردا جایه دیگری خواهم بود...کاش فردا روز بهتری بود...

وای اگه تو نبودی من میمردم....

نوشته شده در 2008/11/12ساعت 16:2 توسط مریم| |
 

امشب نیستی

امروز هزارتا حرف تو دلم بود...با خودم فکر کردم و انگار باری بزرگ بود که بر دلم سنگینی می کرد...ولی تو نبودی تا بگویم و خلاص....

شاید نگفتن بهتر از گفتن است و شاید گفتن بهتر از نگفتن....

کلافه ام ...مثل کلاغی که از نگاه های دیگران بیزار است از همه بیزار شده ام....

دلم باران می خواهد بارانی تند و حیاطی بزرگ و من تنها ...خیس که شدم ...خیسه خیس....آرام بخوابم شاید کمی آرام شوم....

تومیدانی چه میخواهم؟..............

چرا می نویسم....چرا حرف نمی زنم ...چرا در کلماتی بیهوده و مبهم گم می شوم چرا پشت این جمله قایم می شوم....چرا هنوز خجالت می کشم...از کی؟...نمی دانم...

گریه ام گرفته.....

گریه ام گرفته....

گریه ام گرفته....

گریه ام گرفته....

گریه ام گرفته....

نوشته شده در 2008/11/5ساعت 22:2 توسط مریم| |
 

 

من تنها فریاد زدم نه!

من از فرو رفتن تن زدم

صدایی بودم من شکلی میان اشکال و معنایی یافتم

....

من بی نوا بندگکی سر به راه نبودم

و راه بهشت مینوی من

بزرو طوع و خاک ساری نبود:

مرا دیگر گونه خدایی می بایست

شایسته ی آفرینه ئی

که نواله ی ناگزر را گردن کج نمی کند

و خدایی

دیگر گونه

آفریدم!

....

"شاملو

 

 

جمع شده ایم برای برداشتن شاید"قدمی کوچک "در مسیری بزرگ و دشوار و این گونه است که راه های بس طولانی طی می شوند ...درراه ماندگان به مقصد می رسند و ناتوانان توانا می شوند و انسان آنگونه که شایسته است میمیرد....

 

نوشته شده در 2008/10/22ساعت 16:14 توسط مریم| |