تبليغاتX
هیچوقت نقاش خوبی نخواهم شد...

هیچوقت نقاش خوبی نخواهم شد...

امشب دلی کشیدم شبیه نیمه سیبی که به خاطر لرزش دستانم در زیر آواری از رنگها ناپدید ماند...

داشتم دیشب بهش می گفتم....بیا بریم از اینجا بریم یه جایی که مردمش خوشبخت باشن بریم یه جایه دور....اون می گفت بریم یه جایی که مردم نداشته باشه اصلا......

امروز طرفای ظهر بابا بزرگ مرد.......من نبودم پیشش..مامان نبود پیشش.....می گفت بیاین پیشم هیچکس نرفت....بابابزرگ هنوز عزادار بود....هذیان پسرش را می گفت...هذیان دایی  ...امسال سال خوبی نبود.....بابا بزرگ پیر بود ولی مریض نبود بابابزرگ دق کرد...میدونی وقتی یکی دق می کنه یعنی چی؟....یعنی یه چیزی تو دلش اینقدر باد می کنه که میشه یه مشت که میشه یه سنگ که راه نفس آدم و میگیره...که وقتی به دیوار نگاه کنی اشکات نمیاد ولی رگای مغزت میخوان پاره بشن...اگه پیر باشی که تحمل یه مشتو نداری تحمل نداریو ....از پا می افتی مثه بابا بزرگ که از پا افتاد هیچکس نرفت تا هذیوناش و گوش بده .......

دیشب صدای تیر می اومد بهت گفتم بیا بریم یه جایی خونه بسازیم که هیچ خبر بدی رو نشنویم...بهت گفتم خسته شدم این چند وقت...بهت گفتم مگه یه آدم چقدر ظرفیت داره؟....بهت گفتم.....

بابا بزرگ منو نمیبینه بالای سرش وقتی دارن میذارنش تویه اون گودال عمیق ...بابابزرگ حتما توی جمعیت دنبال منم می گرده....ولی منو نبردن...یاده اون شبی افتادم که منو خونه دایی گذاشتن و رفتن ۴-۵ سالم بود خواب بودم بیدارم نکردن که گریه نیوفتم...ولی وقتی رفتن بیدار شدم اینقدر گریه کردم دنبالشون پا برهنه توی کوچه دویدم...یادمه....بابابزرگ پیر نبود بابا بزرگ تنها بود...

دیشب بهت غر می زدم توی دلم رخت عزا می شستن هنوز نمی دونستم ولی رختش سیاه بود و دل من چرکین...بهت غر میزدم بیا بریم یه جایی که تلویزیون نداشته باشه.....هیچی نداشته باشه....

بابابزرگ رو دوست داشتم ......همین.....امسال سال خوبی نبود...همین.........

نوشته شده در 2009/7/12ساعت 0:16 توسط مریم| |

لا لا دیگه بسه گل لاله

بهار سرخ امسال مثل هرساله

هنوزم تیرو ترکش قلب ر و میشناسه

هنوز شب زیر سرب و ترکش میناله

نخواب اروم گله بی خارو بی کینه

نمی بینی نشسته گوله تویه سینه

آخه بارون نیست رگباره باروته

سزایه عاشقای خوبه ما اینه

نترس از گوله دشمن گل لادن

 که پوسته شیره پوسته سرزمین من

اجاق گرم سرمای شب سنگر

 دلیل شب تا سپیده رفتن و رفتن

نخواب اروم گل بادوم ناباور

 گل دل نازک خسته گل پر پر

نگو باد ولایت پرپرت کرده

دلاور قد کشیدن ر و بگیر از سر

دوباره قد بکش تا اوج فواره

نگو این ابر بی بارون نمی زاده

مثه یار دلاور نشکن از دشمن

ببین سر میشکنه تا وقتی سرداره

نذاشتن هم صدایی رو بلد باشیم 

نذاشتن حتی با همدیگه بد باشیم

کتابهای سفیدو دوره می کردیم

که فکر شب کلایی از نمد باشیم

نگو رفت تا هزار مهتاب هزار مهتاب

نگو کو دوباره بپریم از خواب

بخون با من نترس از گوله ی دشمن  

بیا بیرون بیا بیرون از این مرداب

نگو تقوای ما تسلیم و ایثاره

نگو تقدیر ما صدتا گره داره

به پیغام کلاغای سیاه شک کن

 که شب جز تیرگی چیزی نمیاره

نخواب وقتی که هم بغضت به زنجیره

نخواب وقتی که خون از شب سرازیره

بخون وقتی که خوندن معصیت داره

بخون با من بیا با من نگو دیره

سکوته شیشه های شب غمی داره

ولی خشم تو مشت محکمی داره

عزیزه جمعه های عشق و آزادی

کلاغ پربازی با تو عالمی داره....

 

 

نوشته شده در 2009/6/26ساعت 0:15 توسط مریم| |