هیچوقت نقاش خوبی نخواهم شد...
امشب دلی کشیدم شبیه نیمه سیبی که به خاطر لرزش دستانم در زیر آواری از رنگها ناپدید ماند...
من تنها فریاد زدم نه! من از فرو رفتن تن زدم صدایی بودم من شکلی میان اشکال و معنایی یافتم .... من بی نوا بندگکی سر به راه نبودم و راه بهشت مینوی من بزرو طوع و خاک ساری نبود: مرا دیگر گونه خدایی می بایست شایسته ی آفرینه ئی که نواله ی ناگزر را گردن کج نمی کند و خدایی دیگر گونه آفریدم! .... "شاملو جمع شده ایم برای برداشتن شاید"قدمی کوچک "در مسیری بزرگ و دشوار و این گونه است که راه های بس طولانی طی می شوند ...درراه ماندگان به مقصد می رسند و ناتوانان توانا می شوند و انسان آنگونه که شایسته است میمیرد....
نوشته شده در 2008/10/22ساعت
16:14 توسط مریم| |

