تبليغاتX
هیچوقت نقاش خوبی نخواهم شد... - نگاه کن....

هیچوقت نقاش خوبی نخواهم شد...

امشب دلی کشیدم شبیه نیمه سیبی که به خاطر لرزش دستانم در زیر آواری از رنگها ناپدید ماند...

 

میدانی چقدر دلم می خواست بنویسم....

چقد ردلم لک زده برای صدای خودکاری که روی کاغذ می دود...من انگار در تمام زمان ها گم شدم می دوم و می دوم و می دوم.....

چقدر دلم می خواهد بایستم و نگاه کنم...آهسته قدم بردارم ..دستهایم را در جیب بارونیم فرو کنم و آهسته گام بردارم و نگاه کنم آسمان را...ابرها را..و برگهای سمج درختان را که خیال ریختن ندارند....

یک فنجان چای با بخاری ملایم...کنار پنجره و تو هی نگاهم کنی و من هی بخندم و تو هی حرف بزنی و من لبهایت را در نگاهی طولانی بنوشم....

کاش زمان می ایستاد...و ما آهسته آهسته آهسته.....فقط نگاه می کردیم....

نوشته شده در 2008/11/16ساعت 22:10 توسط مریم| |