هیچوقت نقاش خوبی نخواهم شد...
امشب دلی کشیدم شبیه نیمه سیبی که به خاطر لرزش دستانم در زیر آواری از رنگها ناپدید ماند...
دلم برای خودم تنگ شده برای دستهایم برای چشم هایم....می دانی چقدر دلم می خواست آن کنج همیشگیه اتاقم را باز یابم و ...گریه کنم.... شاید دستهایم یخ زده باشد و چشم هایم شبیه دو تیله ی یخی مرا نگاه کن ...مرا نگاه کن..... وقتی دلم این طور می گیرد به تمام عقایدم پشت می کنم از زندگی بیزار می شوم و شاید همه چیز را تا منتهی بزرگ می کنم و زیر اوار غول هایه خیالیم کم می اورم.....فقط چون دلم گرفته بود....فقط چون این برف آرام و ملایم برای من غم انگیز است...برف ....برف...برف....چرا شادم نمی کند....چرا دلم کوچکمی شود و جایه هیچ چیز در آن نیست...انوقت مثل یک گلوله تمام ذهنم خالی می شود و اشک هایم روی گو.نه ام میچکد و برف آرام و ملایم روی موهایم تلنبار می شود... من راه می روم....دلم هوای کودکی دارد هوای ساده گی....از ادم بزرگ ها بیزار شدم...از خودم...از دلم که حایه هیچ چیز را ندارد.... چرا امروز دلم گرفته بود......

