تبليغاتX
هیچوقت نقاش خوبی نخواهم شد... - روحش شاد.......

هیچوقت نقاش خوبی نخواهم شد...

امشب دلی کشیدم شبیه نیمه سیبی که به خاطر لرزش دستانم در زیر آواری از رنگها ناپدید ماند...


داشتم فکر می کردم...دایی سر سفره هفت سین ...ساعت3:10 دقیقه یعداز ظهر روز جمعه...به چی فکر میکرده....؟داشتم فکر می کردم...دایی ساعت3:10 دقیقه تو دلش چی بوده...؟داشتم فکر می کردم....اگه دایی میدونست 12-13 ساعت دیگه توجاده چه اتفاقی می افته...بازهم می رفت سفر؟.....باز هم  سر سفره هفت سین همون دعا رو می خوند...؟داشتم فکر می کردم دایی چقدر روز بدی رفت...حالا هرسال بچه هاش روز اول عیدو سالگرد می گیرن.....داشتم فکر می کردم دایی چه کاری دلش می خواست بکنه قبل از اینکه اون اتوبوس گنده و خسته که از وسط دل تاریکی می اومده اونو از سر راش کنار بزنه....؟داشتم فکر میکردم...به دایی....
نوشته شده در 2009/3/24ساعت 23:44 توسط مریم| |